خداروشکر به خیر گذشت
سلااااااااااااااااااااااام سمانه جونتون اومده با یک عالمههههههههههه کاهش نمیدونم از کجا شروع کنم واز کجا بگم .دیروز روز خیلی بدی بود واسم. صبح با سوزش گلو و حالت تهوع و سرگیجه از خواب پریدم حدود ساعتای ٨ .دیدم خونه کاملا تاریک و سیاه و پر از دود و بوی عجیب سوختن.سریع از اتاق خواب و به زور خودمو رسوندم به هال داشتم از ترس میمردم بله میدونین چی شده بود بخاریم که گوشه ی هال بود اتیش گرفته بود و داشت هر چیزی که اطراف بود رو میسوزوند .دست و پاهام رو گم کردم از ترس داشتم میمردم تمام بدنم داشت میلرزید .هیچ کار نمیتونستم انجام بدم فقط خیره به شعله ی اتیش که داشت قالی نازنیمم میسوزوند داشت میرفت سمت میز تلویزینم که اگه به اونا میرسید دق...
نویسنده :
مامان سمانه
12:47


