ارشیدا جونمارشیدا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

ارشیدای مامانی

روز چهارم (مرخله دوم)

1392/6/7 3:02
نویسنده : مامان سمانه
153 بازدید
اشتراک گذاری
صبحانهاسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ ٢ لیوان اب ........
م.و ادامس- ١ هویج- ٢ تا دونه پاستیل  
نهاراسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ نیمرو (یک تخم مرغ) با ٢ تا قارچ با یک کف دست نون  
م.و ٢ تا الو قرمز- یک چای نبات- یک قاشق ژله  
شامنایت اسکین ١٠ تا قاشق سر صاف برنج با چند تیکه کوچیک گوشت بوقلمون با سالاد شیرازی فراوون و ترشی  
ورزشتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد بخاطر پا دردم نتونستم ورزش کنمگریه  
نه گفتن89020_cool.gif هیچی

 وزن امروزم ٣٠٠/٦٢

سلااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم

حالتون خوبه عزیزانم؟

امروز خیلی پام درد میکرد ولی با این حال تو خونه کلی کار کردم

ظهر که از خواب پا شدم سریع رفتم رو ترازو ذوق کردم از وزنم

سریع رفتم وب سمیرا واسه اعلام وزن( سمیرایی دوستت دارم)

زنگ زدم بابام چون مامانم نیست تنهاست گفتم شام بیاد پیشمون و دعوتش کردم با کلی اصرار اقا راضی شدن بیان.

بلند شدم تا یک شام تپل ترتیب بدم  واسه همین بوقلمون گذاشتم به به

اخه یادم اومد دیروز همسریم حوس کرده بود منم با یک تیر دو تا نشون زدم.

همسری هم ساعت ٥ از سر کار اومد خسته و کوفته

سریع رفتم براش یه شربت پرتقال درست کردم دادم تا حالش جا بیاد ولی طفلی خیلی خسته بود بعد ازینکه جفتمون برای هم از کارای امروزمون  تا عصر تعریف کردیم  اون  همینطور که دراز کشیده بود خوابش برد

اخییییییییییییییی نازی ، مرتضی جونم دوستت دارم.ازینکه واسه اسایش و راحتی زندگیمون تلاش می کنی یک دنیا ممنونتم و دستتو میبوسم.

ساعتای ٦ غروب شامم اماده شد و منم پوشیدم برم بیرون وسایل سالاد بخرم که یهو بابام زنگید که کار پیش اومده باید برم با همکارم بیرون و نمی تونم بیام منو میگی وا رفتم ناراحت و ناراحت شدم هر چی گفتم من شام گذاشتم باید بیای گفت واسه ناهار فردام نگه دار.

سریع زنگ زدم ابجیم گفتم شام باید بیاین خونه ما من کلی واستون زحمت کشیدم، ابجیم گفت من شام درست کردم چرا زودتر نگفتی .گفتم خوب میخواستم سورپریزت کنمزباناونم چاره ای نداشت دیگه با هم رفتیم خیابون ، من خریدمو کردم ، ابجیمم واسه دخترش ملیکا چند دست لباس خرید و اومدیم خونه ما.سریع بساط شام رو چیدم و جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود.همسری  گفت سمانه خیلی خوشمزه هست حتی از دفعه های پیشم خوشمزه تر شده  مژه.منو میگی کلی کیف کردم.

ملیکایی هم تا دلش خواست خونه خاله رو ریخت بهم ای خدااااا وقتی ساعتای ١١ شب رفتن با این که پام درد میکرد بلند شدم که کل خونه رو تمیز کنم.همسری گفت بذار واسه فردا من میرم بخوابم منم مصمم واسه بشور و بساب اونم ساعت ١٢شب.خلاصه اتاق خوابمون رو بی سروصدا تو تاریکی مرتب کردم ، بعدم رفتم سراغ اتاق بعدی اوووووو کلی بهم ریز بود ،بعدش هالو با جارو دستی جارو زدم واسه اینکه جارو برقی رو نمیشد روشن کرد دیگه والا همسری رو یکی میباست جمش کنه.کمر و پا واسم نموند که، حالا همه ی اینا به کنااااار ، اشپزخونه رو کجای دلم بذارم، کثیف ، بهم ریز، اوه اوه کلی ظرف ،تی کشی  و ..... کلی کاره دیگه .مشغول بودددددم تا همین نیم ساعت پیش یعنی تا ساعت

٥/٢ نصف شب.خیلی خوب شد اصلا حالم عوض شد. شاد شدم بخدا. وقتی خونم بهم ریز باشه خیلی اعصابم بهم میریزه. همش دق میخورم که کی تمیز کاری رو شروع کنم.

امروز بخاطر پادردم نتونستم هیچ ورزشی کنم غیر از یکم خیابون گردی ، بخاطر همین خیلی ناراحتم فردا هم به احتمال زیاد نتونم برم والیبال  دیگه بدتر چراکه والیبال با جون من گره خورده یه روز که نتونم برم بدترین روز میشه واسم.

امشب برنج نمی بایست بخورم به احتمال زیاد وزنم از دیروز بالاتر بره

خدایاااااا عذاب وجدان گرفتم.کاش هیچی نمی خوردم.

خوب ببخشید چشمای نازتون رو خسته کردم ، و خیلی حرف زدم.

بای بااااای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

سولماز
7 شهریور 92 13:35
سلام سمانه جونم
منم اینجوری هستما دلم میخواد اون لحظه خودم از این بالا پرت کنم پایین وقنی خونه نا مرتب باشه همه دعوام میکنن ولی مگه میشه تمیز نکرد جالش اینجاست خونه بابام بودم هیچ کاری نمیکردم


سلام عزیزه دلم
خوبی گلم
اره هممون همینجور بودیم
خونه ی بابا راحت بودیم
اما خونه ی خودمون باید مرتب باشه
فدای تو