6 مهر 100/64
سلااااااااام سللاااام سلللاااااااام
واقعا شرمنده اگه کم رنگ شدم اینجا ،عرضم به حضورتون که این سمانه خانم رو باید دعواش کنین اخه از پنج شنبه عصر که پام پیچ خورد نمیدونم چی شد که بی خیال رژیم شدم و هییی خوردم.از دست خودم عصبانی بودم و وزنمم که رفت بالا.هیچی نمونده بود که این دوست شکموتون بی خیال رژیم بشه و بره که بره، اما با وجود دوستای گلی مثل شما مگه میشه زیر ابی رفت اخخخهه دمتون گرم رفقاااااا
جمعه شب رفتیم عروسی جاتون خالی بعد از ١ ماه برنج نخوردن مثل احمق ها و مثل اونایی که تا حالا برنج ندیدن تو عمرشون حمله کردم روشون.
و با عذاب وجدان زیاد راهیه منزل شدیم و منم که یه پام لنگ شده با همین پام زدم کانال موزیک و اااای رقصیدم از عذاب وجداناااا الحمدلله که زیادم اضافه نکردم.
امروزم که واسه شب مهمون داشتم مادر ،پدر ، خاله و شوهر خاله ی اقای همسری.خودمونیماااا الان ٢ و ٣ ماهه همش دارم واسه قوم همسری زحمت میکشم دیگه خسته شدم ،این خاله میره اون یکی میاد از مشهد ای خداااااا من باشم دیگه که رفتم مشهد خونه هیچ کدومشون نرم،بخدااا در توانم این همه مهمونی دادن نیست ،بابا من ٤ سال پیش که مجرد بودم مامانم نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم حالا مثل کزت شدم.همسری که امروز سر کار بود.همه ی خرید خونه رو خودم انجام دادم از ساعت ١٠ صبح تا ٢ بعد از ظهر بیرون دنبال خرید لیستی که دستم بود،بودم.
دست همسریم درد نکنه که همه ی کارای خونه از قبیل گردگیری ، جارو ،پاک کردن سبزی و خرید اجیلو شیرینی رو برام انجام داد. و کل سفره رو انداخت اخره سرم همه رو اورد اشپزخونه دستش درد نکنه ایشالله همیشه پیشم سلامت باشه.بعد که مهمونا رفتن کل خونه رو و میز و ریخت پاشارو جمع کردیم . و چون همسرم خسته ی کار شرکت و کار خونه بود دستمو بوسید و گفت مرسی که سنگ تموم گذاشتی عزیزم خانمممممی ،من میرم بخوابم. منو میگی ذوق کردم عجیییییییییییییییییب.و از طرف دیگه انگار تو ظرف شویی اشپزخونه ام بمب ترکیده بود از بس ظرف بود. از دست مادر شوهرم ناراحتم که چرا کمکم نداد تو شستن ظرفا، چرا که ما هر وقت میریم خونشون حداقل ظزفارو دیگه میشورم اما اون این کارم نکرد اخه پیش خودش نگفت این عروسم با این پای لنگش گناه داره .بگذریم
خلاصه تند تند ظرفارو شستمو همه چیرو سر جاش گذاشتمو و باقی مونده همه ی رو تو یخچال گذاشتمو و گازو تمیز کردمو اشپزخونه رو جارو کردم و اخخخخخخخخخخخ که دیگه دارم میمیرم .الانم اومدم اینجا تا از بیرنگ شدنم در بیامو پر رنگ بشم و از خودم خبر بدم
اهان راستی امشبم درسته شام نخوردم اماااا امان از ناخونک زدنام به همه چی..... کلی خودمو خفه کردم از خوردن
از فردا دیگه هدفم پایان نامه هست و رژیم
ای خدا دیگه تا میگم از فردا شروع می کنم میترسم، میترسم اون یکی خالهه هم پاشه بیاد اوار شه رو سر مااا. به هر حال خداروشکر همه چی خوب بود و تموم شد رفت پی کارش ، برنامم این بود دوشنبه دعوتشون کنم و تا اون موقع به درسم برسم اما همسری من رو متقاعد کرد که هر چه زودتر قال این قضیه رو بکنیم بره پی کارش تا من بدونه استرس از فردا شروع کنم الحق که فکر بکر بودااااا، وگرنه کی حالشو داشت تا دوشنبه هی بگه چکار کنم چکار نکنم ، چی بپزم چی نپزم.اخیششششششششششششششششششش راحت شدم چون کارامم کردم خونه تمیز اشپزخونه هم تمیز انگار نه امگار مهمونی بوده .افرین سمانه جونم افرییییییییییییییییییین. یک دست و هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا انگار که فردا رو ازم گرفته باشناااااا. با این پام که الان داره از درد میترکه بازم استراحت نکردم .اما الان دارم یواش یواش از هوش میرم پس میرم قرص بخورموووو بخوابم
به امید صبحیییییییییییییییییییی پر انرژی و شادو رژیمی
احتمالا تا ظهر بخوابم، حتما الان خیلی ها دارن میگن مگه سمانه کوه کنده ، اره بخدا از کوه کندنم سخت تر بود اخه من تو این زمینه ها یکم وسواسیم و حرص میخورم میخوام همه چیم عالی و خوب باشه و تمااااام زحمتمو میکشم تا مهمونم کیف کنه، بعدشم مهمون تا مهمونم داریماااا امان از اون مهمونی که زیادم باهاش راحت نباشی و موذب باشی مثل همیناااا. خوب برم لالا با اینکه میدونم فردا اعلام وزنه و منم کاهش نداشتم، اما من خودمو میشناسم از فردا شروعی دیگر برام رقم میخورههههههه
وای چقدر حرفیدمااااا
همتونو دوست دارم و میبوسمتووووون هزارتااااا............بای بهترین های من


6 مهر 100/64
